تبلیغات
همه چیز و هیچ چیز همه چیز و هیچ چیز
معلم فلسفه یک صندلی می گذاره وسط کلاس و به شاگردانش می گه: شما باید یک مقاله بنویسید و در آن ثابت کنید که این صندلی وجود نداره !  یکی از شاگردان دو کلمه می نویسه و ورقشو میذاره رو میزش و بعد از اینکه معلم ورقه ها رو تصحیح می کنه اون بهترین نمره رو می گیره ! می دونین چی نوشته بوده ؟!
...
...
...
 نوشته بوده : کدوم صندلی ؟!





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 بهمن 1388 توسط المیرا | نظرات ()
سلام به دوستان عزیز
این بار با یک مطلب جدید اومدم،چون دوست نداشتم که مطالبم تکراری باشه تصمیم گرفتم که این عکس ها رو براتون بزارم.امیدوارم که براتون جالب باشه و خوشتون بیاد.


تصویر 1

برای تماشای تمام تصاویر لطفاً به ادامه مطلب مراجعه کنید.



ادامه مطلب


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 آبان 1388 توسط خ-بغدادی | نظرات ()
باران دیشب جاده روستا را حسابی گلی و لغزنده کرده بود. پیرمرد دیگر مثل قبل توان راه رفتن نداشت اما هنوز هم مانند همیشه نماز صبح را باید در مسجد می خواند. وقت کافی داشت و مسجد چندان فاصله ای با خانه ی او نداشت. وسط راه پایش در چاله ای لغزید و بر روی زمین افتاد. ابروهایش در هم پیچید،دست و پایش درد گرفته بود ولی   ناراحتی اش از این بود که شاید فرصتی نداشته باشد تا به خانه برگشته و جامه را عوض کند؟ او تصمیمش را گرفته بود. به خانه بازگشت.


ادامه مطلب


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 مهر 1388 توسط المیرا | نظرات ()

یادم میاد خیلی وقت پیش ها بعد از اینکه وبلاگ روی پای خودش ایستاد و من هم علاقه زیادی به نوشتن داشتم، به چند نفر از دوستان پیشنهاد کردم با هم بنویسیم، ولی همشون نگاهی کردن و راهشون رو کشیدن و رفتن ! اون موقع ها وبلاگ های زیادی بودن که چندین نویسنده داشتن و خیلی هم پر بیننده بودن ! و من هم دوست داشتم وبلاگ ما یا من(!) جزو همون وبلاگ ها باشه! گذشت و گذشت تا اینکه  الان چند وقتیه پیشنهادها از همه طرف سرازیر میشه ! و از اونجایی که من مدیر خوبی هستم، قبول می کنم !!!
المیرا خانم ! تبریک میگم، این گوی و این میدان !!!
موفق و موید باشی. خ-بغدادی





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 مهر 1388 توسط خ-بغدادی | نظرات ()

روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم شنا کنیم؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول او را خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند. حقیقت لباسش را در آورد. دروغ حیله گر، فوراً لباس های او را پوشید. از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبنده!

 

با آرزوی موفقیت، خ-بغدادی






نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 8 مهر 1388 توسط خ-بغدادی | نظرات ()
هر چی بهش گفتم برای شروع خودت یه پست بذار به خرجش نرفت، میگه می ترسم ! میگم اگه می ترسی چرا گفتی می خوای توی وبلاگ بنویسی ! فقط میخنده !!
الان چند روز از اون موضوع میگذره، توی بازدید سالانه ام از وبلاگ متوجه شدم که هنوز هم کاری نکرده و متنش "چرکنویس" باقی مونده !! آخرش هم مجبورم کرد خودم بنویسم و این اعتصاب ننوشتن رو بشکنم ! آخ که بگم خدا چیکارت نکنه همشیره !!
از این به بعد این وبلاگ مدیر جدیدی داره که امیدوارم بتونه جای خالی بنده رو پر بکنه البته با مطالب ارزشمند خودش نه با چیزای دیگه مثل ... ولش کن، خودش میدونه !! داشت یادم می رفت! به "آسیه" خانم مدیر جدید، خوش آمد میگم!

موفق و موید باشی، خ-بغدادی





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 مهر 1388 توسط آسیه | نظرات ()

چه پریشانم امشب
دلم آشوب ها دارد
آسمان از تیرگی لباسش، غمگین و گریان
باد همچون اسب تازیان خورده
روزنه ها را بر زخم های خود به ناله درآورده
دریا نیز موج هایش را چه بی رحمانه بر صورت ساحل می کوبد
اینان نیز، همه چون من پریشان اند؟
شاید بر حال من می گریند
من چه کردم با خود؟
چه کردم با دگران؟
خدایا کجایی؟
تو از من دور شدی یا من از تو؟
وای بر من
سال هاست که من از تو دور شده ام
...
به دنبال جاده ای سبز بودم
که آسمانش آبی، مردمانش عاشق
جنگل هایش پر از زمزمه نسیم
شاخه ها پر سایه، پر آرامش
پر پروانه به آتش شمع نسوزد
سنگ هایش صبحتی نداشته باشند
اما...
سرشار از غرور بودم، سرشار به اندازه یه کوله بار
گمان کردم برای جاده همین کافیست
-اما نبود-
راهی جاده شدم
مطمئن و محکم
پشتم به کوله گرم بود
سر دو راهی ها راه را نشانم دادی...ندیدم
صدایم کردی... نشنیدم
دستانم را گرفتی... حس نکردم
چه کور و کر بودم و نفهمیدم   
تا انتهای هر جاده را رفتم
یا بن بست بود یا کویری بی انتها
مرا آزمودی ، بارها و بارها
و هر بار شکستم و شکستم
باختم و باختم
خواستی چشم هایم را باز کنم
حقیقت را ببینم
اما...
وای بر من!
...
اکنون ته مانده کوله بارم را در مشتم جای می دهم
-چه کم و سبک شده اند-
بغض هایم را رها می کنم
با تمام وجود فریاد میزنم:
                                         «مرا ببخش!»
به خاطر این که فراموشت کردم
به خاطر این که ندیدمت
به خاطر همه چیز 
                                    «خدایا مرا ببخش!»
تنهای تنها مانده ام
خسته و آواره
مرا ببخش و کمکم کن!
                                        «مرا ببخش!»






نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 مرداد 1388 توسط سونا | نظرات ()

-مامان

-بعله؟

-من می خوام به دنیا بیام ... !

-باشه.

-مامان

-بعله؟

من شیر می خواهم

-باشه

-مامان

-بعله؟

-من جیش دارم!

-خب



ادامه مطلب


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 خرداد 1388 توسط خ-بغدادی | نظرات ()

نوشته محسن مخملباف:

یاد روزی افتادم در دوره انتخابات آقای خاتمی، ما چند تا مسافر درون یک تاکسی نشسته بودیم و بحث انتخابات خیلی داغ بود و راننده که جوانی بود و به نظر می آمد تازه گواهی نامه گرفته و هیجان زده بود. و از خوشحالی گواهی نامه ای که گرفته بود، بین مسافرها شیرینی پخش می کرد. اما بی اعتنا به قوانین، با یک غرور زیاد، به شکل خطرناکی رانندگی می کرد که نگو و نبین. مسافرها هم بی خطر از خطر، سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بین مسافران زنی بود که می گفت: من رأی نمی دهم و برایم فرقی نمی کند که چه کسی بر سر کار بیاید، من زندگی خودم را می کنم.



ادامه مطلب


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 خرداد 1388 توسط خ-بغدادی | نظرات ()

بشر پر حرف ترین موجود روی زمین است. این آمار اخیراً از سوی پزشکان روسیه منتشر شده.

این محققان حد متوسط عمر بشر را هفتاد سال گرفته اند که در این مدت انسان 13 سال حرف می زند، 6 سال غذا می خورد و 23 سال نیز می خوابد.

هر نفر به طور متوسط صدها تن غذا می خورد. اگر وزن افراد را 75 تا 80 کیلو در نظر بگیریم باید گفت هر فرد در عمر خود 1250 تا 1335 برابر وزنش غذا می خورد. در مدت یک روز (24 ساعت) 1000 لیتر هوا تنفس می کند و قلبش در هر دقیقه 80 تا 100 بار می زند. با این شرایط قلب انسان در طول زندگیش 2 میلیارد و 58 میلیون بار بدون وقفه و اغلب بدون کوچکترین مشکلی می زند.



ادامه مطلب


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388 توسط خ-بغدادی | نظرات ()
کل صفحات:8  1  2  3  4  5  6  7  ...